انتظار انتظار انتظار
![]()
ما معتقديم كه عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم كسی تبر خواهد زد
سوگنـــــد به هر چهار آيه ی نور
سوگند به زخمهای سرشار غرور
آخر شب ســـرد ما سحر میگردد
آشوب جهان فتنه، ســر می گردد
چشمان زمين ز عشق تر میگردد
مهدی"عج"به ميان شيعه برمیگردد
تفسير بلند ذوالفقار است اين مرد
انگار بهار در بهار است اين مرد
با تيغ حسين ع در نيام آمده است
انگار علی )ع( به انتقام آمده است
ای سيد سبز پوش من يـا مـــــولا
ای مردعلم به دوش من يا مــــــولا
برگرد هنوز بی قرارت هستــند
يك عده عجب در انتظارت هستند
آن مرد كه بوی سبز باران میداد
آن پير كه روح بر جماران می داد
مي گفت كه عاقبت كسی می آيد
از نسل علی (ع) دادرسی می آيد
اما تو نيا مدی بهارانم رفــت
افســـــــوس دگر پير جمارانم رفت
طفلان نجيب بيشه ها شير شدند
مردان غريب جبهه ها پيــــــر شدند
يك عده به ذكر توبه تطهير شدند
یك عده ز دوريت زمين گيــر شدند
برگرد كه بر بهارمان می خندند
يك عده به انتظارمان می خندند
دستان سياهی كه به خون آلودست
گويند كه انتظــارتان بيهودست
افسوس كسی نيست بيــا داد برس
ای صاحب ذوالفقار به فرياد برس
امواج دلــت آبی دريای غريـــب
غربتكده ات كجاست مولای غريب
غربت كده ای كه بوی دريا دارد
صد خاطره از غربت زهرا(س)دارد
برگرد علی ع چشم براه است هنوز
اسرار دلش در دل چاه است هنوز
آن چـــاه پر از ستاره را پيدا كن
آن سينه پاره پاره را پـــــيـــدا كن
برگرد كه بر بهارمان می خندند
يك عده به انتـــظارمان می خندند.

اللهم عجل لولیک الفرج
نیمه شعبان "ولادت حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه" مبارک
به امید ظهور
![]()
بهشت نصیبتون![]()
![]()

خالصانه
سلام
امیدم آن است که گل های دل برادر شکفته باشند و باران محبت عزیزانشان آنها را سیراب کرده باشد
آگاهم ز حس غربتی که اکنون اینجا حکم فرماست
غریبی بس مــــرا دلگیر دارد فلک بـــر گردنم زنجیـر دارد
فلک از گـــردنم زنجیر بردار که غربت خاک دامنگیر دارد
(بابا طاهر)
دانم میله های قفس تنم که غم ها آن را تنیده اند مرا ز چشمانتان محو کرده
باخبرم ز دل هایی را که به دنبال علتی دویدند و اثری ازآن پیدا نکردند و خسته با حالی پریشان راه برگشت را پیش گرفتند و در دل پل های مهر من را در هم شکستند.
پل هایی که دلی کوچک بسته به آن بود و خدشه ایی در آن لرزه ایی بود براین سرای کوچک شاید سنگی من...
هر روز گلویم را دستی سنگین و سخت از منشاء همان سنگ میفشرد و نفسم به تنگ می آمدو
دستانم در جستجوی دستی که او را به آغوش گرم خویش راه دهد ولی نبود
در قفسی که غم برایم تنیده بود جز من دگر کس نبود
من بودمو و غریبی و غم و خلوت و تنهاییم با خدا
چشمانم میدید بشکسته شدن مهر من و میشکست دلم و دلم حس میکرد لرزه های سنگین داستانی که او را تقدیر نامیدند
بر خرابه ی دلم تاب لرزه ها نبود و روحم نیز در هم کوبیده شد.
بیمار ظاهرم بود و جانم چون خاکی که افراد بهر شادی خود جای پای خویش را روی آن حک می کردند.
این میان دل حسرت یک سلام را می خورد
یک سلام بی جواب تا آنان که دویدند و نرسیدند دل به آن خوش کنند
از درون فریادم گوش فلک را کر می کرد لیک ظاهرم تاب بیان نداشت
سکوت ظاهر شد ولی ناله و فریاد ز جان هر دم مرا آزار می داد
نوایش غمناک بود ولی جز خدا نبود شنونده ایی- شنونده ایی بزرگ که در خرابه های دل گر هر سو نگرنم او را بیننم
جلوه ایی پاک و نوری روشن و سپیده ایی بر ظلمت زشت اندوه
***
تازیانه ز اوج بر زخم کهنه آید فرود فریاد خدایا و ضرب تازیانه شد سرود
بر جسم و جان قفسی غم تنیده بود نگرم به روزنه ایی میان این تار و پود
تاب نباد به جان زخمین وجسم کبود ای زمانه تقدیر نام ز آزارم تورا چه سود
نتوانی ویران کنی دل و مهرم نابود امید آباد کند دل و روان سازد درآن رود
***
نور امید حال گشته پیدا
نگهم سوی آن نوشته شد که دلی بشکسته با اشک هجر خود کرد آنرا مکتوب
باید قفس خود شکست با همین اندک نور دیده راهنمایی شوم بر او که چراغ راهش حال گشته خاموش لیک یاد او همیشه در دل و گل روی او نشود فراموش...
تا هستم باید با آنان که سرای دلم کردند معطر،خلوتم را گردم شریک
سرای سنگی دل گر با گوهر محبت و مهر عزیزان گره نمی خورد و با عشق صیقل داده نمی شد جلوه ایی نداشت
نشستن ز کنج و دیده به نور روزنه خوش کردن نباشد بهر رضای او کافی
که من را باید همت و یارای دوست تا بزدایم گرد غم دل ها و برم آن را سوی زلالی و صافی
تا حال کلامم را در کنجی از خانه ی دل و درون گنجه ایی که قفل دلگیری بران زده شده و مهر دل شکستگی بران حک شده پنهان کردمو با سکوتم حرفهای نا گفته را خودئ با گوش جان ،گوش می دادم و ...
برادری یعنی آیم به یاری بی خواهشی
برادری یعنی با غم دگران نباشد راه سازشی
برادری یعنی به وقت گرم کردن دل و زمانی نیز دیده تر کردن به بارشی
آمدم تا ترانه های خلوتم را در انعکاس امواج دلهای پاکتان به نظاره بنشینم

سلام به همه دوستان داداش مصطفی این هم یکی از دست نوشته های ایشون بود فرصت رو مناسب دیدم تا این نوشته رو بذارم تا هم بعد این مدت طولانی که خودش نیومده این بلاگ یه رنگ و روی تازه ای بگیره و اونهایی هم که میان و میرن بی نصیب از نوشته های داداششون نباشند و هم یاد اوری کنم مگر نه این که تو این نوشته ها قراره که برگردی ... پس کجایی ؟؟؟ تا کی انتظار؟؟؟
برات ارزوی خوشبختی میکنم 
به امید حضور ِ پر رنگ و قشنگت
![]()
حق نگهدارتون![]()
![]()
*:`•.¸¸¸.•`:*
سلام