فلش بک


سلام

اميدوارم حال همه ي شما خوب باشه

سال 88 سال عجیب و غریب زندگیم بود!

اگه بخوام در ارتباط با این سال در اینجا بگم:

سالی که خدشه دار شدن معرفتم کلید خورد !

تعداد نظرات من در این سال در وبلاگ اونایی که برام اهمیت داشتن:0-و دیگه حداکثر انگشت شمار بود!

داشتم نظرات و پست هاي سال 88 خودمو چک ميکردم


هيمنجوري برا اينکه ببينم چي مينوشتم و البته چطور مينوشتم!

بعضي جاهاشو باورم نميشد که اصلا من نوشتم!
چن قسمت داشت
آخراش یه قسمت بود:
انجام وظیفه
خودتون برید ببینید چه خبره!
لعنت به این فراموشی ...

با خودم چند باري گفتم چي بودي و چي شدي

انگار معتاد شدم! همه چي رو از دست دادم!

باز به خودم اومدم گفتم نه بابا اينا همش خياله تو هموني ...ولی نبود
شاید دیگه وقتشه دل و عقلم رو دعوت کنم تا یه تصمیم جدی بگیرن!

من ماضي من، به من به شدت آرامش ميده...جدي ميگم

اين آرامشو مديون نوشتن هام هستم و ثبتشون
 والبته همراهانم

دلم میخواد بگم : قدر نوشته هاتونو بدونيد و يه مطلب رو از ته دل بنويسيد تا در سال هاي آتي براتون مايه آرامش شه

حالا از اينها گذشته...

رسيدم به نظرات
فکر میکردم فقط من عوض شدم!

بابا دنيا عوض شده

اينا چيه؟!

نظرات هم کامل بودن!
هر چی می خونیشون تشنه تر میشی
دلت میخواد دوباره اونارو  قرار بدی تا ...
شاید هم این کارو کردم خدا رو چه دیدی
...

راستش یه فایلی آماده کرده بودم-خیلی وقت پیش- از قسمت های قشنگ نظرات
می خواستم در قالب یه پست اینجا قرار بدم
کامل نبود اینکارو نکردم ولی
 میخوام کاملش کنم
عزم و جزم کردم به شدت
...
راستی اینو هم بگم خیلی مطلب در ذهنم هست ... کلی رو فقط تیتر وار در دفترچه ایی نوشتم
و چن صفحه ایی هم تایپ کردم
ولی فعلا
فکر کنم یه حالتی شبیه هنگ اومده سراغم
دستم تا میره برا نوشتنو تایپ و ویرایش!
یه پنجره ارور جلوم باز میشه
توش نوشته :
خطای اول و آخر:
ذهن شما سر در گم است .لطفا تلاش نکنید.
و یه گزینه داره اونم تاییده
و دیگر هیچ
شاید ویروسی شدم
شاید هم کلا سیستم عامل و عملکردم دچار مشکل شده!
یا شایدم پردازش گر درونم...
به هر حال و صرفا جهت اطلاع در حال رفع این خطا هستم
به زودی کاملا فعال در خدمت شما هستم و البته
به روال خیلی قبل

همون من ماضی!


از همین حالا شروع میکنم:

 

از نظراتی که آینه ی حال حاضر دلم است:


چیزی بنویس...
چیزی بنویس....
گوشه ای...
نغمه ای........
ناله ای......
چیزی بنویس...
حرفی شاید...
بغض لعنتی سکوت را بشکن...
چیزی بنویس...
تو را به خدا.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ........
بی فایده است ...

می بینی؟!!!



انجام وظیفه:[آیکون علاقه مندی و عشق]

بهتره به قول فردوسی پور اینجاشو فلش بک داشته باشیم به قبل


قسمت های بی ربط رو خودتون حذف کنید ولی اکثرش زبان حال الان من هم هست!لطفا روی لینک زیر کلیک کنید

رشک نوبهار

سلام

امیدوارم حال شما خوب باشه و البته طاعاتتون قبول

واقعا شرمنده ام از اینکه هم دیر به دیر میامو هم زود میرم!!!

ممنونم از همه ی اونایی که به یادم هستن مخصوصا آبجی می نا و داداش امین و داداش عباس گل و

  آبجی فرزانه که بعده مدت ها اومدن

و البته آبجی کیانا(بهش یه کامیون عذر خواهی بدهکارم) و البته ازشم ممنونم...

وقتشه که تولد آبجی صحرا رو به اول به خودش و بعد به آقا امیر گل تبریک بگمو  براش آرزوی خوشبختی و سلامتی و موفقیت کنم که حتما همین طوره- و البته بازم تشکر از اینکه به یادمنو و  گوشه ایی از ذهنشونو  به اسم من اختصاص دادن

آبجی تشنه از شما هم تشکر می کنم خیلی وقته خبر ندارم ازتون

داداش عباس و داداش شاهرخ هم که همه جانبه منو مورد محبتشون قرار میدن و البته داداش سعید

از لطف همتون و از صبر و تحملتون واقعا ممنونم و امیدوارم از این به بعد بتونم جبران کنم

سرم اونقدر شلوغ شده که نمی تونم برنامه بریزم و نت و بذارم در برنامه ی هفتگیم

ایشالا حل میشه

خوب قرار بود آپ کنمو نذارم این وبلاگ گرد بگیره باشه اینم یه آپ (شعری از حمید مصدق)

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*رشک نوبهار*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* 

من مرگ نور را
 باور نمی کنم
 و مرگ عشقهای قدیمی را
 مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
 در قلبهای ملتهب ما
مانند ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
 آغاز کرده بودم
 با این پرشکسته
 تا آشیان نور
 پرواز کرده بودم
 من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
 اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان در پا
من را نشانده اند
 من را به قعر دره بی نام و بی نشان
با سر کشانده اند
 بر دست و پای من
 زنجیر و بند نیست
اما درون سینه من
 زخمی ست در نهان
شعری ؟
 نه
آتشی ست
این ناسروده در دلم
 این موج اضطراب
 ما مانده ام ز پا
 ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله ای ست
خورشید روشنی ست
 که می خواندم مدام
 اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست
 که می کاهد مدام
با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
 بر عاشق شکسته گذر دارد ؟

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

امیدوارم از این شعر خوشتون بیاد و سلیقه ی من بد نباشه

خوب بهتره برم سرغ اون وبلاگم

موفق و شاد و سلامت و سرزنده همیشه

پایدار باشید و سرفراز

حق یارو نگهدارتون

به یادتووووون_(داداش مصطفی کوچولو)

انتظار انتظار انتظار

ما معتقديم كه عشق سر خواهد زد بر پشت ستم كسی تبر خواهد زد

سوگنـــــد به هر چهار آيه ی نور سوگند به زخمهای سرشار غرور

آخر شب ســـرد ما سحر میگردد آشوب جهان  فتنه، ســر   می گردد

چشمان زمين ز عشق تر میگردد مهدی"عج"به ميان شيعه برمیگردد

تفسير بلند ذوالفقار است اين مرد انگار بهار در بهار است  اين  مرد

با تيغ حسين  ع در نيام آمده است انگار  علی  )ع( به  انتقام  آمده است

ای سيد سبز پوش من يـا مـــــولا ای  مردعلم به دوش من يا مــــــولا

برگرد هنوز بی قرارت  هستــند يك  عده عجب  در انتظارت  هستند

آن مرد كه بوی سبز باران  میدادآن  پير كه روح  بر جماران می داد

مي گفت كه عاقبت  كسی می آيد از  نسل علی (ع)  دادرسی می آيد

اما تو نيا مدی   بهارانم   رفــت افســـــــوس دگر پير جمارانم رفت

طفلان نجيب بيشه ها شير شدند مردان غريب جبهه ها پيــــــر شدند

يك عده به ذكر توبه تطهير شدند یك عده ز دوريت زمين گيــر شدند

برگرد كه بر بهارمان می خندند يك  عده  به  انتظارمان   می خندند

دستان سياهی كه به خون آلودست گويند  كه  انتظــارتان   بيهودست

افسوس كسی نيست بيــا داد برس ای  صاحب  ذوالفقار به فرياد برس

امواج دلــت آبی دريای غريـــب غربتكده ات كجاست مولای   غريب

غربت كده ای كه بوی دريا دارد صد  خاطره از غربت زهرا(س)دارد

برگرد علی ع چشم براه است هنوز اسرار دلش در دل چاه است هنوز

آن چـــاه پر از ستاره  را  پيدا كن آن  سينه پاره  پاره را پـــــيـــدا كن

برگرد  كه  بر بهارمان می خندند يك عده  به  انتـــظارمان می خندند.
 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

نیمه شعبان  "ولادت  حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه" مبارک

 

به امید ظهور

بهشت نصیبتون

 

خالصانه

سلام

امیدم آن است که گل های دل برادر شکفته باشند و باران محبت عزیزانشان آنها را سیراب کرده باشد

آگاهم ز حس غربتی که اکنون اینجا حکم فرماست

غریبی بس مــــرا دلگیر دارد                 فلک بـــر گردنم زنجیـر دارد

فلک از گـــردنم زنجیر بردار                  که غربت خاک دامنگیر دارد

                                                                 (بابا طاهر)

دانم میله های قفس تنم که غم ها آن را تنیده اند مرا ز چشمانتان محو کرده

باخبرم ز دل هایی را که  به دنبال علتی دویدند و اثری ازآن پیدا نکردند و خسته با حالی پریشان  راه برگشت را پیش گرفتند و در دل پل های مهر من را در هم شکستند.

پل هایی که  دلی کوچک بسته به آن بود و خدشه ایی در آن لرزه ایی بود براین سرای کوچک شاید سنگی من...

هر روز گلویم را دستی سنگین و سخت از منشاء همان سنگ میفشرد و نفسم به تنگ می آمدو

دستانم در جستجوی دستی که او را به آغوش گرم خویش راه دهد ولی نبود

در قفسی که غم برایم تنیده بود جز من دگر کس نبود

من بودمو و غریبی و غم و خلوت و تنهاییم با خدا

چشمانم میدید بشکسته شدن مهر من و میشکست دلم و دلم حس میکرد  لرزه های سنگین داستانی که او را تقدیر نامیدند

بر خرابه ی دلم تاب لرزه ها نبود و روحم نیز در هم کوبیده شد.

بیمار ظاهرم بود و جانم چون خاکی که افراد بهر شادی خود جای پای خویش را روی آن حک می کردند.

این میان دل حسرت یک سلام را می خورد

یک سلام بی جواب تا  آنان که دویدند و نرسیدند دل به آن خوش کنند

از درون فریادم  گوش فلک را کر می کرد لیک  ظاهرم تاب بیان نداشت

سکوت ظاهر شد ولی ناله و فریاد ز جان هر دم مرا آزار می داد

نوایش غمناک بود ولی جز خدا نبود  شنونده ایی- شنونده ایی بزرگ که در خرابه های دل گر هر سو نگرنم او را بیننم

جلوه ایی پاک و نوری روشن و سپیده ایی بر ظلمت  زشت اندوه

***

تازیانه ز اوج بر زخم کهنه آید فرود           فریاد خدایا و ضرب تازیانه شد سرود

بر جسم و جان قفسی غم تنیده بود               نگرم به روزنه ایی میان این تار و پود

تاب نباد به جان زخمین وجسم کبود           ای زمانه تقدیر نام ز آزارم تورا چه سود

نتوانی ویران کنی دل و مهرم نابود           امید آباد کند دل و روان سازد درآن رود

***

نور امید حال گشته پیدا

نگهم سوی آن نوشته شد که دلی بشکسته با اشک هجر خود کرد آنرا مکتوب

 باید قفس خود شکست با همین اندک نور دیده راهنمایی شوم بر او که چراغ راهش حال گشته خاموش لیک یاد او همیشه در دل و گل روی او نشود فراموش...

تا هستم باید با آنان که سرای دلم کردند معطر،خلوتم را گردم شریک

سرای سنگی دل گر با گوهر محبت و مهر عزیزان گره نمی خورد و با  عشق صیقل داده نمی شد جلوه ایی نداشت

نشستن ز کنج و دیده به نور روزنه خوش کردن نباشد  بهر رضای او کافی

که من را باید همت و یارای دوست  تا بزدایم گرد غم دل ها و برم آن را سوی زلالی و صافی

تا حال کلامم را در کنجی از خانه ی دل و درون گنجه ایی که قفل دلگیری بران زده شده و مهر  دل شکستگی بران حک شده پنهان کردمو با سکوتم  حرفهای نا گفته را خودئ با گوش جان ،گوش می دادم و ...

برادری یعنی آیم به یاری بی خواهشی

برادری یعنی با غم دگران نباشد راه سازشی

برادری یعنی به وقت گرم کردن دل و زمانی نیز دیده تر کردن به بارشی

آمدم تا ترانه های خلوتم را در انعکاس امواج دلهای پاکتان به نظاره بنشینم

سلام به همه دوستان داداش مصطفی این هم یکی از دست نوشته های ایشون بود فرصت رو مناسب دیدم تا  این نوشته رو بذارم تا هم بعد این مدت طولانی که خودش نیومده  این بلاگ یه رنگ و روی تازه ای بگیره و اونهایی هم که میان و میرن بی نصیب از نوشته های داداششون نباشند و هم یاد اوری کنم مگر نه این که تو این نوشته ها قراره که برگردی ... پس کجایی ؟؟؟ تا کی انتظار؟؟؟

برات ارزوی خوشبختی میکنم

به امید حضور ِ پر رنگ و قشنگت

حق نگهدارتون

 

مرد پهلوان قهرمان هم  که هستی پس شاد باش

 

ای مرد رونده مــــرد بـــیچاره مبـاش         از خـویش مشو برون و آواره مباش

در باطن خویش کن سفر چون مردان         اهـــل نظری، تو اهل نظــاره مبـاش

گر مردرهی راه نهــــــان بایـــد رفت         صـد بادیه را به یک زمان باید رفت

گر می خواهی که راهت انجــــام دهد        منزل همــه در درون جـان باید رفت

گر مردرهی میان خـون بــایــــد رفت        از پــای فتــاده ســرنـگون بایـد رفت

تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس        خـود راه بگویدت که چـون باید رفت

شعر از مختار نامه ( عطار )

 

سلام

اگه در آمار بازدید وبلاگتون تو چهارتای اولی عدد صفر رو ببینید چه حسی پیدا میکنید؟؟؟من تجربه کردم اونم دو روزه پیاپی..ولی خوب اشکالی نداره پیش میاد   خیلی ممنونم از اینکه به من لطف دارید امیدوارم همیشه شاد باشید و سرزنده.

داداش امین گلم سلام ازت خواهش میکنم از کسی ناراحت نباش و خودتو ناراحت نکن

شاد بودن بزرگترین اتقامی ست که از زندگی غمبار میتوان گرفت

 

ندانیم چه بند است!!خدایا

 

زهی عشق زهی عشق که ماراســــــــت خــدایا        چه نغز است و چه خوب است و چه زیباسـت خـدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید        چه پنهان و چـــه پنهان و چـه پیداســـــــت خـــــــدایا

زهــــی ماه و زهی مـــاه و زهی بــاده همـــراه        که جـــان را و جهــــان را بــیــــاراســـــت خـــــــدایا

زهی شـور! زهــی شـور! کـه انگیخته عـــــالم        زهی کارا زهـــی بـــارا کــــه آنجـــا ســــت خــــــدایا

فرو ریــخت فـرو ریــخت شهنشاه ســـــــواران        زهی گرد زهــــــــی گـــرد که برخـواســــت خــــــدایا

فتادیم فتــادیم بـــدان ســــان کـه نخیـــــــــزیــم         نـدانـــــــم ندانیــم چـــــــه غــوغــاســــت خـــــــــدایا

زهر کــوی زهـر کوی یــکی دود دگـــــــرگــون        دگـــر بار دگــر بار چــــه ســــوداســــت خــــــــــدایا

نه دامیــست نه زنجیر همـــه بستــه چـــرایـــیم        چه بند است! چـه زنجیـر! که بر پاســت خــــــــــدایا

چه نقشی ست چه نقشی ست این تــــابه دلــها        غـریـب اســت غــریب اسـت زبــالاســـت خــــــــدایا

                                خمــوشید خمــوشیـد کــه تـا فـــاش نـگــردیــد      

                                 که اغیـار گـرفته اسـت چـپ و راســت خـدایا

شعر از دیوان شمس (مولانا)

در بند عشق

 

حقیقته عشق

http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/

سلام

در ابتدا فرا رسیدن ایام سوگواری امام علی (ع) نماد عدالت مسلمانان رابه تمام دوستان تسلیت و تهنیت  میگم ( التماس دعا)

امیدوارم خوب و سرحال باشید

طاعات قبول

موضوعی تکراری ولی پیچیده – موضوعی که بعضیا به مسخره  گرفتنش و  اونو از اون چیزی که بوده دور کردن- امری که اگه با صداقت و پاکی همراه باشه می تونه یه دنیا رو دگرگون کنه

*عشق

منظور از عشق رو هممون می دونیم ) یه جورایی):::

عشق از نظر من همون عهد و پیمانیه که به خاطر دوست داشتن یه .... بین دل و جونمون بسته میشه! و  طبق این عهد قراره که به خاطر معشوق بهتر و خوب تر از همیشه(قبل) باشیم. و اگه محقق بشه احساس خوشبختی می کنیم و وفای به عهد .. و اگرم تحقق پیدا نکنه دلمون میشکنه و جونمونم ازار میبینه!   .

در کل عشق یه پلیه برای خوب بودن ِ خوب بودن راهیه برای آرامش وهدف از آرامش خوشبختیه و خوشی.. میل به خوب یا بهتر بودن تو همه هست پس همه عاشقن...... و اگه می بینید دلشون شکسته احتمالا فکر می کنن خوب نبودن یا شایدم  اونی که می تونستن باشن نبودن (خوبتر)!

دید افراد برای انتخاب فردی که لایق دوست داشتن باشه  با توجه به اولویت هاشون متفاوته .

اگه  از  جوونی که هنوز ازدواج نکرده معنیه عشق و پرس و جو کنیم یه معنیه آرمانی و خیلی پاک رو برامون میگه . ( هستن کسایی که نمی تونن توضیح بدن یا منکرش بشن ولی اکثرشون جواب بالا رو میدن.)

اما اگه از یه مردی که ازدواج کرده اگه این سوالو کنیم احتمالا می  گه عشق وجود نداره     یا اگه واقعا عاشق باشه میگه یعنی........( می تونه توضیح بده اونم یه توضیح تاثیر گذار و قشنگ )

من میگم عشق همون علاقه ایی که ما نسبت به خانواده ( پدر ، مادر ، خواهر ، برادر ، همسر ) داریم.

علاقه ی بعده وصال عشقه .

یه عشقه پاک دلیل ( قانع کننده ) می خواد – دلیلم شناخت نیاز داره – شناخت هم نیازمنده زندگی درکناره هم و همراه بودن با همه

***** عشق به معنویات کاملا بحث جدایی داره و بستگی به اعتقادات داره و اکثرا پاک و بی ریاست.

****عشق نباید از متانت فرد  عاشق کم کنه بلکه باید متانت و سنگینیو چند برابر کنه.

****یه فرد دوست داشتنی برای هیچ کس تکراری نمیشه چرا که خوبی تکراری نمیشه و همش به دل میشینه (مثل شما)

دوست داشتن فقط به حرفای عاشقونه نیست ( هر چند نیازه ) علاقه به عمله . به رفتاره . به کمک و یاری رسوندنه. به شاد کردنه و.....

یه چیزی  عشق های امروزیو غیر قابل باور می کنه

اونم هوسه

بعضی جوونامون دارن از روی احساسات  نه چندان خوب به هم ابراز علاقه می کنن. احساساتی که  به خاطر مشکلات و کمبودهاشون ،اونا رو بروز میدن.

ملاکی که درصد پاک بودن و خالص بودن عشقو نشون میده طرز فکرو فرهنگه. می تونیم با یه سری سوالات طرفو آزمایش کنیم و بعد بهش دل ببندیم.

این کار باعث میشه هم حساب کار دست کسی که می خواد دوستمون داشته باشه بیاد هم خودمون شناخت لازمو از طرف پیدا کنیم

مهربونیو عطوفت تو عشق  وجود داره . اما حتما دیدید کسایی رو که قبل از رسیدن به هم چی بودن و بعد از وصال چی شدن ( اون روی سکه ....!) اینه که میگم بهتره عشقو تا می تونیم  پاک نگه داریم . (به اصطلاح عشق قبل از وصال ، یه علاقه ی خاصه ( به خاطر شدتش خاصه ) و اگه این علاقه بعده وصال وجود داشته باشه خود به خود تبدیل میشه به عشق پاک)

چیزایی که تو عشقه واقعی جایی ندارن  اینا هستن :

-         کینه

-         یاس

-         خودخواهی و خودبینی

-         هوس

-         حسادت

-         بی اعتمادی و شک های بی مورد

-         حرمت شکنی

-         پول و ثروت

-         اجبار

-         و....

چیزایی که ارکان عشق هستن و باید باشن :

-         کمک

-         دردودل

-         محبت و غمخواری

-         قهر و آشتی

-         یاد

-         توقع ( توجه و چیزایی شبیه این ) در حد معمول

-         شاد کردن

-         راز داری

-         آرزوی سلامتی

-         امید

-         اختیار

-         یکرنگی

-         مهربونیو عطوفت

-         احساس نیاز و وابستگی در حد معمول

-         صداقت

-         سخاوت و بخشش ( از همه نوعش)

-         پاکی

-         عزت و احترام

-         توجه

-         دل شکستگی های پی یا پی  و متعاقب اون دل بدست آوردنای لذت بخش ( از هر دو طرف )

و ....................................................

اونقدر عشق بزرگه که نمیشه حد و حدودی براش تعیین کرد ؛ ( من که نمی تونم).

عشقه من اینه که برای هر کسی که بتونم  برادری کنم..... ( داداش باشم )

گفتم عشقم چون هنوز عشق های من تو محدوده ی ( پدرو مادر، خواهران و برادران)  قرار دارن و تا به حال خودمو لایق ابراز علاقه به کسی به عنوان همسر ندونستمو ، حالا حالا ها نمی دونم. چون معنیه  دوست رو هنوز نتونستم درک کنم ( اگه درک کرده بودم ، بی وفایی نمی کردم !) تا برسه به همسر ...........

چه خوبه با رفتارمون عشق رو معنی، و با اعمالمون اونو اثبات کنیم .

دل تنگیمو بذارید به پای ناتووونیم چرا که هنوزم دلتنگمو، کوچیک

ولی همین داداش کوچولو ازتون می خواد عشقتون رو به موقع انتخاب کنید ، همیشه بهش برسید تا سبز و خرم بمونه ، بی وفایی و بدی های معشوق و با همون ملاکهایی که اونو دوست داشتنی کرده بپوشونید و سعی کنید با مهربونی  معشوقتون رو اونجور که می خواید بسازید. ( با مهربونی خود به خود همون اتفاقی میفته که باید بیفته )

 

 

عشق از نگاه کودکان :

بعد از یه تعریف ساده از عشق برای بعضی کودکان و خواستن یه مثال در مورد اون؛به نگاه کودکان زیره 10 سال به عشق دقت و به سادگی و پاکی و صداقت حرفشون فکرکنید:

**از زمانیکه مادر بزرگم دچار آرتروز شد، دیگه نمی تونست خم شه و ناخن های پاشو لاک بزنه !همیشه پدر بزرگم این کار را براش انجام میداد حتی وقتی که دستای خودش هم  آرتروز شد، این عشقه؟!

         

**وقتی کسی شما رو دوست داره لحن صدا کردن اسمتون توسط اون با دیگران فرق داره و وقتی صدات می کنه آروم میشی.                                                                                                                 

 

**عشق یعنی وقتی با کسی میری بیرون ؛ بیشتر چیپستو بدی به اون ؛ بدون اینکه ناراحت شی یا ازش چیزی بخوای ( توقعی داشته باشی)

 

** عشق همون چیزیه که در اوج خستگی تو رو بخندونه!

 

**عشق یعنی وقتی مامان برای بابا قهوه درست می کنه ، برا اینکه بفهمه طعمش چطوره اول خودش از اون می خوره !

 

** عشق یعنی وقتی به کسی می گی از لباست خوشم اومده از اون به بعد همش همون لباسو بپوشه.

 

** عشق وقتیه که مامان بزرگترین تیکه ی گوشت مرغ و برای بابا میذاره.!

 

شعری از چرخه ی عشق(احمد شاملو) :

 

عشق ، عشق می آفریند

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرئت می بخشد

جرئت اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند

عشق عشق می آفریند.

 

اینجا جا داره از خانواده ی اصلیم که اینجا و زیره یه سقف با هم هستیم تشکر کنم  و از صمیم قلب براشون ارزوی سلامتی

 

وظیفه :::::::::::::

تشکر خاص و استثنایی از  ( بهتراز خوب)A.S & MR.Amir

  تشکر ویژه از خواهراو برادرای مهربون ( آبجی مینا- آبجی کیانا- داداش امین – آبجی حسنا- داداش حسام- داداش سعید- داداش کیا- آبجی فرناز و شهرزاد – آبجی آرزو- داداش هادی – دختر باران ) وهمه ی اونایی که منو به عنوان یه داداش کوچیک قبول دارنو ، بهم میگن داداش

از همه ی شما دوستانی هم که به وبم سر می زنید ( بی سرزمین تر از باد – وفادار – پسری که همه رو عاشق کرد ! و ...)ممنونم

شرمنده بابت پر حرفیم

امیدوارم لحظات سراسر  پر شور و نشاطی رو سپری و یه عشق واقعی رو تجربه کنید

 

در پناه ایزد منان موفق و شاد بمانید.

 

دل نوشته

 

 ای خدا خسته شدم

                           از این همه غبار غم  

نمیاره این چشم ترم

                             به ابروی کسی خم !

چه کار کنم راحت بشم

                            از این همه خیال و وهم؟

بگید چی بود گناهم

                              چیه برای غم مرحم؟

داره نابود میشه نم و نم

                             روحم ، تنم، جسم و جونم

با اینکه میگیره زبونم!

                              ببین دارم شعر می خونم

تمسخرو خریدم به جونم

                             کی گفته من دیوونه ام

اونی که راه زندگیو داد نشونم

                             بابت این لطف ازش ممنونم

مگه چی بود طلبم؟

                              جز یه ذره مهر و کَرَم

چرا میگیره این دلم؟

                               شاید من خیلی بدم...

نیست دست نوازش رو سرم

                               یعنی من اینقدر کمَم؟

نمی خوام از خدا که بمیرم

                              میخوام رسم وفا بده یادم

از کینه من بیزارم

                               مگه اشتباه نمی کنه یه آدم؟

با این که شکسته این دلم

                               حتی اگه نتونم خوب بشم

به خدا فقط یه چیز می گم

                               هر لحظه ، همیشه ، دمادم

میگم به داداهای گلم

                               به آبجی های تاج سرم

  از اون اعماق درونم

                            (قربونتون برم ،  به یادتونم)

 

ghooroobe mostafa

وبلاگ مصطفی رو به تعطیلی!

شعری برای کسایی که بهم می گن داداش!!!!

  ولادت با سعادت امام حسن مجتبی (ع) بر همگان مبارک

ای به داد من رسیده
                                 تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی 
                                 تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت 
                                 توی لحظه های تردید
تو منو از شب گرفتی 
                                 تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
                                 برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم 
                                 تو رفیقی جون پناهی
ناجی عاطفه ی من 
                                  شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من 
                                  از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
                                  اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره 
                                  که منو دادی نشونم
وقتی شب ، شب سفر بود
                                  توی کوچه های وحشت
وقت هر سایه کسی بود
                                  واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب 
                                  تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
                                  بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
                                  به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی
                                  پرده ی شبو دریدی
یاور همیشه مؤمن
                                  تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
                                  برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست 
                                  ای رفیق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش
                                  ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
                                  هر جای دنیا که باشی
اونور مرز شقایق 
                                 پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
                                 سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
                                دست بی ریای من بود

ممنون از داداشام و آبجیام

تشکر از فرستنده ی شعر: آبجی حسنا ....

دلم شکسته  

*یه دل برای دوست داشتنتون باید با ارزش باشه اینم دله من که به خاطر محبتاتون  به طلا تبدیل شده و به خاطر بی وفاییام  شکسته  ( به یادتونم همیشه )*

 

داداش سعید به یادتم همیشه .........................

View Raw Image" href="http://s4.tinypic.com/dbprix.jpg" class="thickbox">

رنگی نمانده چهرهء غمزده ام را
تو کجایی
تو کجایی که مژده امدنت به گوش همه رسیده است
کجایی؟
بیا...
من کوچه ها را با دستان خسته ام آب داده ام
هنوز هنگامی که صدای بال زدن پرنده ها را می شنوم با شوقی وصف ناپذیر بر سر جاده می ایم
تا غبارهای راه را با مزه هایم کنار بزنم
هنوز مژده آمدنت را از ماه می شنوم
و ستارگان چشمک زنان حرف ماه را تصدیق میکنند
تو کجایی... خود بگو
من که همه جا تو را میبینم چگونه دوری ات را تحمل کنم
دوری ات گرچه درونم را به ستوه در اورده
ولی هنوز با یاد تو می خوابم
به امید تو بر می خیزم و با عشق تو کار میکنم
این است زندگی من
ناجی من, نازنینم, مهربان ,کجایی,کی می آیی...

ای خدا.....

می خوام بگم: دوست دارم! به پنجره ! به آسمون!
به این شب ِ اینه دزد! به تک درخت ِ کوچه مون!
می خوام بگم: دوست دارم! به تو! به اسم ِ نقطه چین!
به گریه های بی هوا! به کولی ِ کوچه نشین!
می خوام بگم: دوست دارم! به هر رفیق ُ نارفیق!
به شاعرای بی غزل! به جنگلای بی حریق!
میخوام بگم: دوست دارم! به قاتلم! به روزگار!
به اون کسی که میندازه به گردنم طناب ِ دار!

دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب:
دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم تو این عذاب!

می خوام بگم: دوست دارم! به بادبادک! به مدرسه!
به ترکه ی خیس ِ انار، کنار ِ درس ِ هندسه!
میخوام بگم: دوست دارم! به مرغ ِ عشق ِ بی قفس!
به جغد ِ پیر ِ بد صدا! به نی زنای بی نفس!
میخوام بگم: دوست دارم! به هر چی خوبه، هر چی بد!
به خونه های کاگِلی! به سیبای توی سبد!
می خوام بگم: دوست دارم! به بغض ِ تلخ ِ انتظار!
به بدترین فصل ِ سفر! به آخرین سوتِ قطار!

دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب:
دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم تو این عذاب!●

ارسال شده توشط دوسته عزیز حسنا خانوم  (http://www.hhoram.blogsky.com/ )

ممنونم

لازمه بگم بعد از مدت ها خبر سلامتی(A.S & MR.Amir) به دستم رسید از این عزیزان به خاطر اینکه به یادم بودن تشکر می کنم .واقعا خوشحالم کردید.

 

دلخواه

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جوی
مت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

 

نفس های خواهرم

تونیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه جاریست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
از بلندی ایوان به باغ مینگری
درخت ها و چمنزار و شمعدانی ها
به ان ترنم شیرین
به ان تبسم مهر
به ان نگاه پر از افتاب
مینگرند
تمام گنجشکان که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
تو را به نانم صدا میکنند
هنوز عکس تو را از فراز گنبد کاج کنار باغچه
زیر درخت ها
لب حوض
درون اینه ی پاک اب مینگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من
تو نیستی که ببینی
چگونه میگرد
نسیم روح تو
در باغ بی جوانه ی من
چه نیمه شب ها
کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را چنان کمه دلم خواسته است ساخته است
چه نیمه شب ها
وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحضه می کند تصویر
به چشم هم زدنی
میان ان همه
صورت
تو را شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب میماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست
از تو میگویم
تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار جواب میشنوم
تو نیستی که ببینی
چگونه دور از تو بروی هرچه در این خانه است
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی
دل رمیده ی من
بجز تو همه چیز را رها کرد
غروب های غریب
دراین رواق نیاز
پرنده ی ساکت و غمگین ستاره بیمار است
در چشم خسته ی من
در این مدت عبث
دو شمع سوخته جان
همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

ممنون از آبجی کیانا

شعر هایی از یک دوست

باور کن ، صدامو باور کن
صدایی که تلخ و خسته ست
باور کن ، قلبمو باور کن
قلبی که کوهه اما شکسته ست
باور کن ، دستامو باور کن
که ساقه ی نوازشه
باور کن ، چشم منو باور کن
که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن ، التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردن ، اسم کسی با صدامه
اسم تو ، هر اسمی که هست
مثل غزل ، چه عاشقانه ست
پر وسوسه ، مثل سفر
مثل غربت ، صادقانه ست
باور کن ، اسممو باور کن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم خشکی تو دست تگرگم
باور کن ، همیشه باور کن
که من به عشق صادقم
باور کن ، حرف منو باور کن
که من همیشه عاشقم

*************----------------------*************

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری

با تشکر از فرستنده ی این شعرها (حسنا) و آرزوی موفقیت برای ایشان 

آخرین پناه

                                              آخرین پناه

    همیشه، وقتی تنها و ناامید و ملول              

                                          تنت،روانت،از دست این و آن خسته ست،

    همیشه، وقتی رخسار این جهان تاریک،    

                                         همیشه ، وقتی درهای آسمان بسته ست،

  همیشه، گوشه گرمی، به نام دل با توست،

                                          به دل پناه ببر، آخرین پناهت اوست.

                  تو را چنان که تمنای توست، دارد دوست...

 

 

 

 

 

عشق واقعی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                   عشق چیست؟

ای که می پرسی عشق چیست؟            عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!

عشق یعنی مهر بدون چون و چرا         عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی مهر بی اما و اگر               عشق یعنی رفتن با پای سر

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست           عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی خواندن از چشمان او           حرف های دل ، بدون گفتگو

عشق یعنی عاشق بی زحمتی               عشق یعنی بوسه ی بی شهوتی

عشق ، یار مهربان زندگی                   بادبان و نردبان زندگی

عشق یعنی دشت گلکاری شده               در کویری چشمه ایی جاری شده

یک شقایق در میان دشت خار               باور امکان با یک گل بهار      

در خزانی برگ ریز و زرد و سخت      عشق، تاب آخرین برگ درخت

عشق یعنی روح را آراستن                  بی شمار افتادن و برخاستن

عشق یعنی زشتی زیبا شده                  عشق یعنی گنگی گویا شده

عشق یعنی مهربانی درعمل                 خلق کیفیت به کندوی عسل

عشق یعنی گل به جای خار باش            پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی یک نگاه آشنا                     دیدن افتادگان زیر پا

زیر لب با خود ترنم داشتن                   در لب غمگین تبسم کاشتن

عشق،آزادی، رهایی ، ایمنی                عشق ، زیبایی ، زلالی ،روشنی

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده             عشق یعنی ماهی راهی شده

عشق یعنی آهویی آرم  و رام               عشق صیادی بدون تیر و دام

عشق یعنی برگ به روی ساقه ها         عشق یعنی یک گل به روی شاخه ها

عشق یعنی از بدی ها اجتناب               بردن پروانه از لای کتاب

در میان این همه غوغا و شر               عشق یعنی کاهش رنج بشر

ای توانا، ناتوان عشق باش                  پهلوانا ، پهلوان عشق باش

ای دلاور ، دل بدست آورده باش          در دل آزرده منزل کرده باش

عشق یعنی ، تشنه ایی خود نیز اگر،     واگذاری آب بر تشنه تر

عشق یعنی ساقی کوثر شدن               بی بر و بی پیکر و بی سر شدن

عشق یعنی خدمت بی منتی               عشق یعنی طاعت بی جتنی

گاه بر بی احترمی ، احترام               بخشش و مردی به جای انتقام

عشق را دیدی خودت را خاک کن       سینه ات را در حضورش چاک کن

عشق آمد ، خویش را گم کن عزیز       قوت ات را قوت مردم کن عزیز

عشق یعنی مشکلی آسان کنی             دردی از درمانده ایی درمان کنی

عشق یعنی خویشتن را گم کنی           عشق یعنی خویشتن را گندم کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس        در مقام بخشش ، از آیین مپرس

هر کسی خدایش او را جان دهد          آدمی باید که او را نان دهد

در تنور عاشقی سردی مکن              در مقام عشق ، نامردی مکن

لاف مردی میزنی ، مردانه باش         در مسیر عاشقی افسانه باش

دین داری ، مردمی آزده باش            هر چه بالا می روی افتاده باش

در پناه دین ، دکانداری مکن              چون به خلوت میروی کاری مکن

عشق یعنی ظاهر و باطن نما              باطنی آکنده از نور خدا

عشق یعنی عارف بی خرقه ایی          عشق یعنی بنده بی فرقه ایی

عشق یعنی آنچنان در تستی                تا که معشوقت نداند کیستی

عشق یعنی ذهن زیبا آفرین                آسمانی کردن روی زمین

عشق گوید مست مشو گر عاقلی          از شراب غیر انگوری ولی

هر که با عشق آشنا شد، مست شد        وارد یک راه بی بن بست شد

کاش در جامم شراب عشق باد            خانه جانم خراب عشق باد

هر کجا عشق آید و ساکن شود            هر چه ناممکن بود ممکن شود

در جهان هر کار خوب ، ماندنیست       رد پای عشق در آن دیدنیست

شعر های خوب دیوان جهان               سر عشق است و سرود عاشقان

(سالک) آری، عشق رمزی در دل است *  شرح و وصف عشق ، کاری مشکل است

عشق یعنی شور ، هستی، در کلام        عشق یعنی ، شعر ، مستی، والسلام

                        شعر از: مجتبی کاشانی (سالک )

 

می توان

می توان در کوچه های زندگی

                                      پاسخ لبخند را با یاس داد

می توان جای غروب عشق را

                                     به طلوع ساده ی احساس داد

می توان در خلوت شب های راز

                                    فکر رسم آبی پرواز بود

می توان تا فرصت ادراک هست

                                   با خلوص یاس ها هم راز بود

می توان در آرزوی کودکی

                                   با حضور یک عروسک سهم داشت

می توان گاهی به رسم یادبود 

                                    در دلی یک شاخه نیلوفر گذاشت

 

مناجات

خدایا !؛ به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است

وبه هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر....

درد خداحافظی !

خنده میزد به در دو رنجم اشک
                                شعله میزد به تارو پودم اه
رفته بودی و رفته بود از دست
                               عشق و امید زندگانیه من
رفته بودی و مانده بود به جا
                              شمع افسردگیه جوانیه من
شعله ی سینه سوز تنهایی
                             باز چنگال جان خراش گشوده بود
دل من در لهیب این اتش
                            تا رمق داشت دست و پا زده بود
چه وداعی چه درد جانکاهی
                             چه سفر کردن غم انگیزی
نه نگاهی چنان که دل می خواست
                            نه کلام محبت امیزی
گر در انجا نمیشدم مدهوش
                          دامنت را رها نمی کردم
و چه خوش بود کاندر ان حالت
                          تا ابد چشم وا نمی کردم
وای بر من نداد گریه مجال
                         تا زنم بوسه ای بر رخسارت
چه بگویم که فشار غم نگذاشت 
                        تا بگویم خدا نگهدارت

 از خواهر خوبم (کیانا) که این شعر قشنگ رو برام فرستاد تشکر میکنم و براش آرزوی موفقیت دارم